تبليغاتX
یه فرصت کوچیک واسه بازتاب قسمتی از زندگی
شنیدم مهمون داشتیم.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comشنیدم از مدرّسان گرام بوده. شنیدم استادین واسه خودشون. آیّ دکتر! آیّ آروند! آخه بی وفا، مییاین میبینین نظر نمیدین؟!! آقا دنبال شماره حسابتون میگشتین؟ میخواستیم بذاریم، اونم تحت عنوان: "هم اکنون نیازمند کمک های سبزتان هستیم" یا به شکل یه آگهی بازرگانی. مثلاً:"اولی ها، دومی ها، سومی ها، دانش آموزان پیش دانشگاهی، فارغ التحصیلان. در هر پایه ی تحصیلی که هستید و با هر معدلی که دارید به بانک بیایید. تنها شماره تماس قابل دسترسی...". ولی بعدش گفتیم نه! درست نیست. شاید چیزی از حسابتون کم شه بیفته گردن ما. ولی حالا اگه خودتون موافقین...والله ما هم حرفی نداریم!

شنیدم گِله شده که چرا دیربه دیر آپ میکنیم. بابا زودبه زود آپ کنیم کی شیمیتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com بخونیم پس؟!

امید است پای اساتید و دانش آموزان و فارغ التحصیلان دیگه هم به اینجا باز شه و ...امید است این چند ماه زودتر بگذره تا بتونیم سروسامونی به اوضاع بدیم.آمین ای خدای دانایی و زیبایی!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط lily |

دوستان جمیعاً سیلام.

                                   نگید نگید نگید، خودم می دونم.

آره من ...ام (تو اون سه نقطه هر چه می خواهد دل تنگت بذار، کی به کیه!) واسه آپ نکردنم. ولی چه کنیم همه چی دسته من نیست

پروفسور سمیعی اومده بود رشت( ای جااااااااااااااااااااااانننننننننننننم) نشد بنویسم.

برید به: http://www.sange-saboure-tanha.blogfa.com/post-49.aspx این دوستمون یه پست کامل زده در این باره، چه میشه کرد. دوستان به جای ما...

پینوشت: دعا کنید دعا کنید دعا کنید! وضع خرابه، از همه نظر. دعا کنید دووم بیارمو...دعا کنید بتونم با یکی حرف بزنم

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط lily |

چیزی که اینجا مینویسم خبر سوختست، خودمم می دونم. ولی تقصیر من چیه ؟ من که هی میگم یکی بیاد این بلاگو از دستم بگیره هم منو راحت کنه هم بقیه رو، کو گوش شنوا؟ اوهوی. با توام! خانم مل... بگم؟! لوت بدم اوج؟! آره؟ بی وفا، بابا بی مرامی تا کی؟!...

اینو نه اوج نوشته نه خودم. یکی دیگه نوشته که می خواد اینجا با نام قاصدک بشناسنش.تو مایه های یه خاطره نوشته شده ولی من لابه لاش بهتون سر میزنم! متنشو یه تغیراتی دادم. دیگه دارم یاد میگیرم  یا باید خودم فیلتر کنم یا...نه، آقا خودمون فیلتر میکنیم به خدا!

در هر حال من تا جایی که میشد اضافات رو زدم. اگه مشکلی باقی مونده مسئولیتش با من نیست. با خود قاصدکه. نه از مسئولین مدرسه و نه هیچ کس دیگه ای انتظار ندارم به خاطر این پست بیان سروقتم، یه راست برین پیش قاصدک!خدا شاهده من سرم خیلی درد می کنه ولی نه واسه درگیری تو این جور درگیری ها!!!به قاصدک پیشنهاد کردم خودش شروع کنه نوشتن تو این بلاگ (قاصدک همچین غریبه نیست. میشناسینش. قبلاً زیاد این دورو برا بوده) ولی قبول نکرد. ای بخشکه شانس!

راستش این حساسیتی که داشتم رو ویرایش این پست یه دلایلی داشت. یکیش اون چیزایی بود که قبلاً پیش اومده بود و درگیری ها با اوج. ولی از اون مهم تر حس می کردم یه جورایی اینگار داریم اسرار مدرسه رو فاش می کنیم و بهش خیانت می کنیم. اگه نمی خواستن اینا یه چیزایی رو بدونن (وقتی بخونید می فهمید اینا کیان) شاید ما هم نباید از اون چیزا حرفی بزنیم. بالاخره مدرسه ای گفتن، خانواده ی دومی گفتن، غیرتی گفتن! ولی بعد با خودم گفتم جمعیت دانش آموزان این مدرسه که کم نیست. این حوادثم جلو روشون اتفاق افتاده. مدرسه ام تو چشمه،شهرم کوچیکه، خب خبراش میره بیرون. تازه کاری که کردن همچین کار نادریم نیست خیلی های دیگه ام تو اون موقعیت همین واکنش ها رو نشون میدن...حالا هر چی که بود تصمیم گرفتم اینو بذارم اینجا. یه وقتی بر می گردم و شخصاً آنالیزش می کنم و نظرمو می گم. این شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیاد ولی خیلی می شه روش حرف زد...

نوشته ی قاصدک:

در روز 25/1/1387 اتفاق جالبی افتاد که برای خیلی ها نکات مفیدی داره. بخونید و استخراج کنید! ماجرا از این قراره که جناب آقای دکتر احمدی نژاد به همراه هیئت دولت وارد خطه ی سرسبز گیلان،زادگاه میرزا کوچک خان شدند (لیلی:راستش از تلویزیونم که داشتن گزارش پخش می کردن یه همچین چیزی گفتن. من کلی رو نقشه گشتم ببینم اینی که اینا میگن کجاست! والا رشت، اسمش رشته! اگه من رشتیم که هستم، رشت اسمش رشته!!)

روز چهارشنبه ساعت 9:5صبح بود که هواپیمایی بر زمین نشست. از آنجا که مدرسه ما خارج از آبادیه و نزدیک فرودگاه بین المللی میرزا کوچک خان، ما صدای نشستن هواپیما رو شنیدیم. درست سر زنگ آقای تقی نژاد بود که رئیس جمهور منتخب مردم ایران وارد گیلان شدند. ایشون پس از خروج از هواپیما و مراسم استقبال, به علت ازدحام جمعیت از فرودگاه تا ورزشگاه بالغ بر سه ساعت تو راه بودند! اون روز بعد از ظهر با آقای روشن کلاس داشتیم. موقع تعطیل شدن آقای روشن گفت که فردا جناب دکتر احمدی نژاد میخوان بیان مدرسه جدید من هم باید آستین بلند بپوشم. ما خندیدیم. فکر میکردیم مثله همیشه داره سربه سرمون میذاره.

از قضا به خاطر غیبت آقای دکتر آروند که به قول خودش به سمی نهاری (بخوانید سمینار!!!) در تهران رفته بودند ما دو زنگ بیکاری داشتیم که با یه کلاس ریاضی و یه امتحان ادبیات پرش کرده بودند. از اونجا که امتحان ساعت 9شروع میشد از ساعت 8 صبح تو مدرسه بودیم (لیلی: ای بمیرم واسه این مثبتیتون! 9 امتحان دارین 8 میرین مدرسه؟! اگه رو ما می افتاد تازه 9 عین لشکر شکست خورده دونه دونه و سلانه سلانه میومدیم. چه قدرررررررررررر مثبت آخه؟! اه...) 11،10 نفر از بچه ها ی ریاضی تو حیاط مدرسه جمع بودن و با هم گپ می زدن و می خواستن امتحان ادبیات رو کنسل کنند، در عین حال تو کف این بودن که حالا جدی جدی احمدی نژاد میخواد بیاد مدرسه مون؟مگه بیکاره؟

همون طور که با هم حرف می زدیم آقای روشن با آستین بلندش اومد تو و با ما سلام و علیکی کرد. داشت با اون لبخند ملیحش می رفت تو که یکی از بچه ها گفت: "آقای روشن هوا گرمه چرا آستین بلند پوشیدین؟ سرمایی نبودین که!"مخاطب هم لبخند معنی داری تحویل داد و بی هیچ حرف دیگه ای رفت تو.

اون روز ما به دفتر خیلی کمک کردیم، حالا جالب اینه که بدونین چه کمکایی کردیم: اتاق دبیران تخلیه شد و به نمازخونه ی اندیشه های شریف تبدیل شد. دفتر دبیران هم شد دو اتاق مجزا یکی برای دبیران زن و دیگری برای دبیران مرد. اتاق دبیران قدیمی رو موکت کردیم و فرش انداختیم (لیلی: نه، وحشت نکنید. موقتاً دوتا تیکه پارچه انداخته بودن. هنوز کفش سنگه، سنگشم برق میزنه، قول لیلیونه!) البته نمازخونمون یه چیزایی کم داشت.مهر و سجاده و چادرکه تو یه ساعت اونا هم رسید. به قول یه استاد گرام: مدرسه ی تکمیل نشدمون با این چیزا تکمیل تکمیل شد.

تو زنگ تفریح دیدیم یه سری قاب آوردن که بزنن تو کلاسا. معلومه عکس کیا بود دیگه (رهبرین انقلاب و امت)تو هر کلاس یه عکسه خوشگل به اندازه ی 50*50 سانتی متر و در نمازخونه و دفتر اصلی مدرسه همون عکس ولی در اندازه ی 1*1متر نسب شد. (لیلی: اغراق نمیکنه به خدا. باور ندارین بیاین ببینین. اونی که تو دفتر بود هنوزم هست. به چه بزرگی) روی اون عکسا این شعر نوشته شده بود: ما با ولایت زنده ایم/ تا زنده ایم رزمنده ایم.

بعد از اون با آقای روش کلاس داشتیم. از حرفاش فهمیدیم که اینگار وزیر آموزش و پرورش می خواد بیاد. به هر حال  یکی می خواست بیاد دیگه!

قایون اون طور که قرار بود، ساعت 12 تشریف فرما نشدن.پیام رسید که می خوان برن نماز بعدشم ناهار بخورن، ساعت سه میان مدرسه رو ببینن. نمی دونم مدرسه بدون دانش آموز دیدن داره آخه؟ همین مونده بود بیان این ساختمونو افتتاح کنن.

سامت 5/2 که تعطیل شدیم و اومدیم پایین با مناظر جالبی روبرو شدیم. تصور کنین تمام دفتریا چادر گذاشته بودن!!

حالا هم که دارم این ها رو می نویسم همه چی رفته سر جای اولش و نمازخونه جمع شده، دوباره شده اتاق دبیران، چادرا برداشته شده و...

نیجه اخلاقی: فقط می تونم بگم چقدر آدما تو یه چشم به هم زدن عوض میشن. معلوم نیست اون روشون چیه. از یه مجموعه کوچیک مثل مدرسه ما گرفته تا چه رسد به بالا بالاها. البته بلا نسبت شما...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط lily |

آقا منو دریابید! نه به خدا منو دریابید! قبلاً مصیبت از وقت کم بود که نمیذاشت آپ کنم(و هنوزم نمیزاره) حالا کمترین مصیبت اونه! چه می کنه این ارشاد (بی خیال اون باری که گفتم چه می کنه این روشن، الان ارشادو بچسب) ببین ابهتشون تا کجاها را میده آخه!!! خودسانسوری چیه؟!دچار بقل دستی سانسوری، مدّرس سانسوری، فارق التحصیل سانسوری و کلاً "هرچی آدمه سانسوری" شدم! این وبلاگ عددی نیس که بخوایم همه چیزشو اول از زیر ذره بین بگذرونیمو سانسور کنیم بعد بذاریم ببینین که، ولی من نمی دونم چرا...

قضیه اینه: در جواب "یه دوست" که می پرسید قبولیامون کو باید بگم بهم گفتن... بم گفتن...گ...ف...ت...ن...بذار رو نت می خوای فکت جابه جا شه!!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir البته کلماتی که به کار بردن یه کم فرق داشت ولی ابهت سکانسش تو همین مایه ها بود. من یه ور نمی خواستم فکم جا به جا شه، یه ور روم نمی شد بیام اینجا هیچی نگم، یه ورم همون مشکل وقت بود که نمیذاشت آپ کنم.

در ادامه ی سانسورها: اون بچه آدم که اومده بود جلو می خواست یه گزارش بده یادته؟ به اون اختار نکردن، یه راست کوبیدن تو گوشش!...گزارشه خیلی خوب بود، باور کنین هیچکی اندازه ی من ناراحت نیس که پخش نشده.از اون بیشتر باید بابت این زار زد که نمی دونم الان چه جوری راضیش کنم ادامه بده. مگه چقد جون داره دل،مگه چه قد می کشه تن؟!

من کوتاه نمی یام! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگفتین نذارم رو نت، گفتین نذاره رو نت. اوکی، نذاشتیم. ولی یه شمه هایی باید بگم که. پس:

قبولی ها

۱-امسال سهمیه بومی داغونمون کرد همون طور که بقیه رو هم داغون کرد. رتبه ۲۰۰ تجربیمون رفت پزشکی گیلان در حالی که سال قبلش یه رتبه تو همین مایه داشتیم که رفت پزشکی ایران. یه کی جنایتو تعریف کنه تو خماری نمونیم، بفهمیم چیه!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

۲-قبولیای ریاضیمون بهتر از تجربی بود. از تجربی یکی با زیست عمومی رفت تهران ولی از ریاضی شش نفر رفتن.

۳-به خاطر مسائل امنیتی از کسی نام نمی برم. .لی اینجا می تونین ببینین چند نفر تو چه رشته و دانشگاهی قبول شدن(البته فقط سراسری):

 تجربی=۲پزشکی گیلان*داروسازی ساری*زیست سلولی مولکولی شیراز*مهندسی کشاورزی گیلان*دامپزشکی ارومیه* ۲شیمی کاربردی گیلان*۲علوم آزمایشگاهی گیلان*زیست عمومی تهران* ۲مدیریت صنعتی گیلان* منابع طبیعی گیلان* مهندسی شیلات چابهار* علوم آزمایشگاهی کرمان* زمین شناسی شاهرود*مدیریت قشم

ریاضی=۲مهندسی برق مخابرات شهید بهشتی*مهندسی کامپیوتر دانشگاه شیراز*مهندسی صنایع علم و صنعت*مهندسی عمران تهران*۲مهندسی شیمی تهران*مهندسی برق گیلان*مهندسی مکانیک سیالات گیلان*۳مهندسی مکانیک گیلان*۳مهندسی معماری گیلان*مهندسی شیمی گیلان*فیزیک هسته ای گیلان

گزارش "اوج"

همه می دونیم مدارس، سازمان ها و آموزشگاه ها در کمین اند برای شکار دانش آموز!  یکی از جاهایی که معمولاً دام میذارن حوزه های امتحان نهاییه. جایی که به دانش آموزایی برمیخوری که می خوان از یه مقطع برن یه مقطع دیگه. سال سوم راهنمایی های معصومی که از همه جا بیخبر می خوان پاشن برن دبیرستان، سومایی که میخوان برن پیش و مدام مشکوکن چیکار کنن. بروشورایی که دم این حوزه ها پخش میشه اگه یه کم تو طراحیشون دقت به خرج بدن معمولاً موفق عمل می کنن.یادمه دوره ی خودمون این کاتالوگا دیوونم می کرد! واسه خودت هزارتا فکروخیال داری، بعد اینهمه موسسه پیدا میشه که هی میگن: "بیا بیا...من میدونم چیکار باید بکنی!" "می خوای تموم اون چیزایی که به خابم نمیبینی یهویی بندازم تو بقلت؟ کافیه به این شماره بزنگی!" "موفقیت؟ بی ما هرگز!"...بعضی از دوستام سعی میکردن دستشون اصلاً به اینا نخوره که یهویی وسوسه نشن بخوننشونو مضطرب شن.هیییی...چه روزگاری بود. جوونی کجایی که یادت به خیر...

این دوست من داشته رد میشده که بر میخوره به یه دونه از این برگه ها. برگهه التماس و زاری می کنه که منو بخون، دوستمم دلشو نمیشکنه. می بینه...می بینه...بگم چه می بینه؟ اوکی:...ها..هوم..دِِِهَ..این چرا فحش میده؟!

آره اون برگهه راستی راستی فحش بود. اون برگه رو یکی از مدارس دخترانه ی غیر انتفایی ناحیه ۲ رشت پخش کرده بود.(بازم واسه جلوگیری از سیلی دوم نامی نمی برم) تو اون برگه نمودار درصد قبولی های کنکور سراسری دو سال قبل ۲۴ مرکز پیش دانشگاهی دخترانه ی ناحیه ۲ رشت رو آورده بودن. تا این جاش فحشی نبود. فحش اینجاست که اون آمار کلاْ غلط بود! اونایی که می دونن کدوم برگه رو میگم اگه افسرده شدن واسه خنده و افزایش نشاط می تونن روش حساب کنن. آخه یارو نگفت دارم دروغ می گم یه کم کوچولوتر بگم به جدو آبائم بدوبیرا نگن خوب! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این دوست ما طاغت فحش نداشت. غیرتی شد(آخ خوب شد نبودی که ببینی! غیرتی میشه آسمونام ابری می شه یه جذبه ای پیدا میکنه که با اون نیم وجب قدش دل آدم از ته تهش خالی میشه!!!)پاشد رفت اداره مربوطه. گفت آمار قبولی های این مدارس رو تو این سالا می خوام. یارو یه نیگا بش انداخت، تو دلش گفت "چی بگم به این؟ یعنی بگم برو با بزرگترت بیا ناراحت می شه؟!"...ولی شانس آورد اینو نگفت، به جاش گفت: ما آمار نمی دیم.

***

چند لحظه بعد:

-بله، خواهش می کنم. بفرمایید، چیز دیگه ایم لازم داشتین به خودم بگین...قربون شما...

!!!!!!

توضیح اون سه ستاره:

اوج یه دقیقه از اون ساختمون می یاد بیرن یه زنگ کوچولو می زنه...

 -الو؟ دایی؟سلام.یه مشکلی پیدا کردم. یه تماسی با اینا می گیری بگی...

اون داییه خیلی گنده تر از اون چیزی بوده که اون آقاهه بتونه فکرشم بکنه.نتیجشم این میشه که اون روز هر چی مدرک لازم داشته گیر می یاره.

ولی آخر کار، وقی دیگه هر چی لازم داشت جمع کرده بودو داشت فقط سازماندهیشون می کرد که بده بیرون...بد سیلی بود،کار خودشو کرد!!!

 با این حال بهش افتخار میکنم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irچون یه چیزی دید، توش دقیق شد،رفت دنبالش، هرچی از دستش بر می اومد انجام داد تا تهشم رفت. اون گزارش نیومد بیرون، درست. ولی اگه جای اونی بودم که اون برگهه رو طراحی کرد، لحظه ای رو که اوج از پخش گزارشش منصرف شد ثبت می کردم و هر سال جشن می گرفتمش.اونقد خوب مچشونو گرفته بود و شسته بودشون که اگه گزارشه مییومد بیرون اون مدرسه مجبور میشد درشو تخته کنه. حیف،حیف که نشد بشه. اگه میشد شاید بیشتر تو طراحی دروغامون دقت میکردیم.اوهوی! با توام!یه کم خجالت بکش!!!

مدرسه جدید

این مدرسه جدید یه جاییه که واقعاْ نمی دونم چه جوری آدرس بدم!به قول آقای روشن خارج از آبادییه!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irببین این جواب میده:کاکتوس،خیابان۱۳۰،توحید۶تهش یه دیوار میبینی که از اوناییه که دور ساختمونای تکمیل نشده میکشن! همون اونه!حالا یه کم آبادتر که شد دربارش بیشتر می نویسم آخه هنوز تکمیل نشده، بعد از ظهرا می یان بازم کار میکنن تا تموم شه. طبقه بالا که سالن غذا خوری و مطالعه و از این جور چیزاست اونقد نا تکمیله که نمیزارن پامون بهش برسه، یا زنجیر درشو بستنخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.یه چیز جالب پنجره هاشه که بزرگن و پایین و باعث می شن نور درست و حسابی داشته باشی. یه ویوی خیلی توپم داره (دقیقاْ چون تو آبادی نیست! زمین بایر با علف و گیاه دورو برش زیاده، واسه همین با یه نیگا به بیرون پنجره طبیعت رو عمیقاْ حس میکنی!!!)منتها فقط میخوام یه بار وقتی اون توییم بارون بیاد که ببینم چه ریختی میشه.یه چیز دیگه اینه که هر طرف میری بوی رنگ مییاد و خاکی هم میشی که البته خیلی خوبه آدم خاکی باشه!فقط یه مشکلی هست. تو مدرسه قبلی اگه با یکی از کلاس روبروییت کار داشتی کافی بود یه کم بلندتر صداش کنی، صداتو میشنیدو فوری ظاهر می شد. ولی روز اول تو این مدرسه مجبور شدم تمام یه زنگ تفریحو خرج پیدا کردن یکی از دوستام کنم! می گن هر چی پیشرفته تر می شیم روابط و دوستیا سست تر میشه همینه!!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

فعلاْ دارم میرم، تا بعد

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط lily |

یوووووووووووووووهیییییییییییییییی

سال نو مبارک

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

فردا شنبه۱۳/۷/۱۳۸۷ داریم میریم مدرسه جدید.می دونم باورش سخته ولی راستش دلم واسه این مدرسه تنگ میشه. این همه وقت توش بودیم کلی خاطره داریم آخه.

یه عکس گرفتم که میذارم ببینین.آخرین جلسه ی تابستون، تو کلاس پیش تجربی بود:

توضیح:این گوشه ی سمت چپ تختشونه. اگه دقت کنین متوجه میشین که یه دونه از این پارچه هاییه که واسه حاجت گرفتن میبندن. بستنش به یه قفلُ قفله رم زدن به گوشه ی تختشون.

نتیجه اخلاقی: تخته ی کلاس پیش تجربی اندیشه های شریف یکی از میلیاردها مکان متبرکه که میشه ازش حاجت خواست!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

آپ میکنم. خیلی طولانی و پرملات و ارضا کننده.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمطمئن باشید 

***

ویرایش: یه چیزایی می گن درباره اینکه اون حاجت مربوط به پیش ریاضی بود نه تجربی. بابا من چه می دونم اصلاْ!!! من با هزار ترس و لرز داشتم غیر قانونی عکس می گرفتم دیگه سردرو نگاه نکردم که! حالا تجربی با ریاضی چه فرقی می کنه، مهم اینه که پیش بودن. مهم اینه که از تختشون حاجت می خواستن. مهم اینه که اونقدر داغ کردن حالیشون نیست چیکار می کنن...

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط lily |